|
به نام خداوند هر خفته ای ///////////// که نام خدا ذکر هر گفته ای
|
زد به سرم ...
کاملا یهویی زد به سرم . تصمیم گرفتم وبلاگمو از الان تا قبل از مهر به روز کنم .راستش یه مقدار خسته شدم توی ماه رمضون هم سخت میشه درس خوند .اصلا انگار سلول های مغز کار نمیکنه .از درس خوندنم تا حالا راضی بودم به چیزی که میخواستم تا حالا رسیدم بازم واسم دعا کنید به چیزای دیگه هم که میخوام برسم !
حالا بی خیال اینجا جای این حرفا نیست این حرفا رو باید به مشاور زد . بریم سراغ شعر :
بغض هایی که ارتش من بود
توی یک جنگ تن به تن بودند
در گلویم شکست خوردند و
دستمال سپید من بودند
در وجودت سکوت حاکم بود
کاش میشد صدای تو بودم
کورکورانه هر طرف رفتی
کاش میشد عصای تو بودم
خواستی از کنار من بروی
اشک هایم تو را به من واداشت
بغض من عشق را نمی فهمید
کاش میشد لیاقتت را داشت
بارش ابر های ریز و درشت
و هوایی که بینمان مه شد
در غرورم تو را نمی دیدم
عینکم زیر پای تووو له شد
همه ی شهر من جنازه شده
مرده رودی فقط به دریا هست
بین این جاده های یک طرفه
زندگی یک مسیر بی راهست
دست هایم که توی هم رفته
قسمت می دهد به من ، به خدا
عاشقت می شوم ، فقط برگرد
بین این حرف های پرت و پلا
بخش بخش خدای من مرد و
چیدمان نظام خلق شکست
تو شبیه اتاق من هستی
عشق یک اتفاق بی نظمست
*اون چرت و پرتا رو اون بالا گفتم ولی این وبلاگو فقط فقط به خاطر تو دارم دوباره راه میندازمش.(...)این نقطه چین رو فقط خودت میتونی بفهمی یه جوری نوشتم که همه بفهمن و هیچکس نفهمه!
می نویسد کنار دفترِ خود :
"باز حاضر ! دقیق ساعتِ هشت (8) !"
خط خطی های ِ پیر مدرسه و
پیرمردی که با عصا می گشت
داشت می مرد و زیر لب می گفت :
"درد های ِ تنم مریضی نیست "
"سمت پاییز راه می رَوَم و"
"خِش خِش سرفه ام که چیزی نیست"
کوچه ی ِ تنگِ زندگی را در
شصت سال ِ تمام طی می کرد
زیر پایش زمین نمی لغزید
چون که ایمان به مرگ می آورد
او شبیه معادله بود و
حل شده بود توی جبری که ↓
ایکس(x) هایش مساوی غم بود
در نتیجه ===> جواب : "ابری که" ...
از درون می شکست و می بارید
قابِ عکس ِ کسی که اسم نداشت
در تمنای ِ فرم خیسش بود
روح سردرگمی که جسم نداشت
خشک و تر با همند و می سوزند
زندگی ، زندگیّ در هم هاست
او شبیه فرشته ها بود و
مرگ تنها برای آدم هاست
*سال 1390 و وارد شدن به دهه ی نود مبارک.امیدوارم سال و دهه ای سبز پر از
آرزوهای سبز که انشالله به همشون می رسیم و همچنین زندگی سبزی داشته باشیم.
**ادامه ی مطلب شعری از سید مهدی موسوی هست .چون خودم این شعرو خیلی دوست داشتم گذاشتمش ادامه ی مطلبم که واسه ی خودم همیشگی بشه و همیشه در دسترسم باشه و بخونمش!!!!
***و دوستانی که به روز هستند :
[رباعی]
(به قول یکی از دوستانم رباعی ها همان غزل های کوتاهند...)
1-
حرفت "سند منازل " کاذب بود
"کیف ِ" تو پراز "تراول" کاذب بود
"یک ماه" تمام "بهره گیری" کردی
عشقت به من از "مشاغل کاذب" بود
2-
زیبائی ِ یک کلاغ امکان دارد
تاریکی ِ با چراغ امکان دارد
از عشق خودت بگو برایم عاشق !
عاشق شدن الاغ امکان دارد ؟!**
3-
با مرگ و فرشته های خوبش تا کن
خود را وسط آخرتی ها جا کن
یک سر به جهنم که زدی ... پنهانی
فانوس ببر ، روح مرا پیدا کن
4-
در جوهر و دفتر و قلم ، می گریم
با هرنفسم ، قدم قدم می گریم
لب هام که باز می شود ، معترفست :
با چهره ی خندان خودم ، می گریم
*اعتراف می کنم عاشق ترین موجود روی زمینم!!!!!!!!
**شعری ویژه از پسر نوح در ادامه ی مطلب هست .حتمن بخوانید.
***این دوستان به روز هستند ، حتمن بخوانید :
باز هم صبح لعنتی آمد
تیک تاک و صدای چک چک آب
زنگ ساعت چقدر غمگین است
پدری داد می کشد ، در خواب
او نمی داند از چه می ترسد
با خودش پلک می زند کم کم
چشم هایش شکایتی دارند
بغض هایی که می رود درهم
گرُ گرفته وجود سردش را
گرمی ِ گریه های پر تکرار
زل زده با نگاه ِ خود روی
برگه ی ِ روی ِ میز ِ دفتر ِ کار
تیک ساعت دوباره ثابت کرد
جرم محکوم بی گناهی را
تاک ساعت به یاد می آورد
ساعت هشت دادگاهی را
پیش چشمش سیاه می بیند
سرعت تیک تاک میکاهد
به ته دره می رسد ...
کابوس ...
همسری که طلاق میخواهد*
ــ ــ ــــــ ــــ ــــــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــــ ــــــ ـــــــ ـــــ ـــــ ــــــ ـــــ ـــ ـــــ ــــ ــــ ــــ ـــــ ــــ ـــــ ـــــ ــــ ــــ ـــ ــ
*اون موقع که این شعرو نوشتم فعل جمله همین میخواهد بود ولی الان باید بکنمش میگیرد.
**لطفن نقد کنید.[تقاضای عاجزانه]
***دوستانی که لینکشون رو این زیر قرار میدم به روز هستند.بهشون سر بزنید :
سالهـا در سوگ دشـت "کـربـلا"
"کر"شدیم اما "بـلا"را دیـده ایـم
آهِ هل من...صبر کن !شاید هنوز
نــالـــه ی انـدیـشـه را نشنیده ایم
طنز [مثنوی]:
دارم اکـنون ماجرای محـشـری
یـک مدیر مدرسه بـر مـنـبـری
گفـت :یـاران راه حـل آورده ام
تا شود ایران و ژاپـن مـثـل هم
راه حلّ از دانش آموزان ماست
تا نباشند این عزیزان مثل ماست
دانـش آمـوزان مـن ! دقّـت کـنـید
سوی گفته های من رغبـت کـنیـد
تا که شاید نقطه ...نقطه، خط شویم
مثل ژاپـن یـک ابـرقـدرت شویم
درس خــوانـدن های آنان را ببین
بعد از آن درجای خود ساکت بشین !
چون برای علم پرپر میزنند
لااقل شش ساعتی خر میزنند
با معلّم ها رفیقند و شفیق
در روابط... در ضوابط هم دقیق
کارشان در علم تو در تو شده ست
بچه ی ده ساله دانشجو شده ست
بعد چندین سال از او پرسیده اند
قدر علمت را چه طور ارزیده اند؟
گفت:"ماشین قشنگی دارمو"
" دوست دارم با دل و جان کارمو "
"مسکنم تامین و اوضا(ع)عالیه"
"همسری دارم... بدون مهریه"
گفتم ای جان ! خوش به حالت هوشمند !
نخبه های ما مسافر کش شدند
توی هر باند موادی می روند
در پی نان جور دیگر می دوند
ما هم استعدادمان هم هوشمان
زلزله بر پا نموده در جهان
پس چرا مانند آنان نیستیم ؟
لایق تاریخ ایران نیستیم
در گذشته ها چه علمی داشتیم
دوستان ! حالا چه بذری کاشتیم؟!
بذر ما خشکید و روحش شاد باد
آخرش هم هر چه بادا باد باد
*باز هم نقد فراموش نشود.به قول دوستی :"نقد را با قیمت بالای دوستی خریدارم"
**لازم دونستم از تمام دوستانی که قبل از به روز شدن این دو شعر نقد کردند تشکر ویژه کنم.
***تصنیفی از همای در ادامه ی مطلب هست اگر سر بزنید ضرر نمی کنید.
****وبلاگ حلقه ی طنز نصف جهان :
http://www.nesfahan.blogfa.com/
محبّت، گم شدست از قلب انسان
کجا پیدا کنم یک اسم گمنام
شنیدم عارفی فرزانه میگفت
نرو دنبال راهی بی سرانجام
بامیه (شعر طنز ):
یاد دارم در شبی خیرات کردم بامیه
زلزله بر پا نمود آن عشق عالم بامیه
شب شبِ قدر و نیایش بود و مسجد ولوله
بنده هم با بامیه رفتم درون قافله
هر کس و نا کس دعا می کرد و از حق التماس
گریه سر می داد، زن ، در زیر چادر ناشناس
شیخ چون میخواست بالا گیرد آه و ناله ها
پشت هم میخواند روضه ، روضه های کربلا
پیر مجلس حاجتش حج بود و آن بیت الحِرام
آن طرف تر صحنه ها می دیدی از جنس درام
دختری دستش مفاتیح و دلش دست کِسی
استخاره می کند :"بش می رسی یا ...می رسی"
کودکی هم کنج مسجد پیچ و تابش از درون
...چادر مادر به دستش ناله اش: " دارم همون "
"کار من حتّی شمارش رد شده از یکّ و دو"
" جون من! مامان بیا رحمی بکن یالا بدو"
مادرش امّا چنان مشغول تسبیح و سجود
پاک اصلا بچّه را از خاطر خود برده بود
ناگهان من آمدم داخل شدم در ماجرا
بچّه من را دید و یادش رفت فوری کارها
مادرش هم یک نگاه چپ چپی بر بنده کرد
با نگاهش بامیه را خورد و کم کم، خنده کرد
دخترک با یاد معشوقش دهان شیرین نمود
پیر مجلس مشت ها در جعبه ی ما کرده بود
کربلا را با بلاهایش رها فرمود شیخ
خواند لَختی آیه ی: "ذوالنُّعمه و الجود" شیخ
=khand lakhti ayeie zonlnaamatan valjood sheikh
حمله از هر سو و ناگه شد تهی آن بامیه
جعبه آمد پر، وَ خالی گشت در یک ثانیه
گفت فردی بین مردم این چه کاریست ای جوان**
۱)زلزله آورده ای امشب تو در این اصفهان
۲)بامیه آورده ای یا زلزله در اصفهان
۳)تو نمیدانی که اینجا هست شهرت اصفهان
*داستان این شعر برای بعضی قدیمی است امّا خودش نه.
** تست کنکور :
"کدام گزینه برای ضربه ی آخر شعر مناسب تر است ؟"

منهای تو زندگی برایم هیچ است
آهنگ و طنین خنده هایم هیچ است
منهای تودر تمام این رویاها
افسانه ی شوق لحظه هایم هیچ است
تکرار شو در طول مسیرم هر روز
من بی تو صدای آشنایم هیچ است
در ثانیه ای که محو گشتی در من
پوسیده شدم حسّ و هوایم هیچ است
اکنون تو بمان که روزگارم باشد
این باد بدونِ تو برایم هیچ است
شاعر :"رها"
نـــامــــــه ای از دوســـتــی آمد به من
شنبه شب دعـوت شــدی در انــــجــمــن
من که از خود آن چنان بی خــــود شدم
مــثــل ایــن کــه نــیــسـتم من در خودم
خــــــر شــــدم چـون عاشقم برشاعری
بـــــــر گــــرفـتــم راه و رســم کـافری
من پذیرفتــم وَ رفــتـــم انــــجـــــمـــــن
گـــوش دادم مــــن پـــیــام ایــن ســخن
تا که من وارد شدم در محــــفلـــــــــش
لعنتــی تــــقـــدیم شــــد بر عـــــامــلـش
صـــد هـزاران فحش وبیراهه به دوست
آخَــرای مـــردک زمــن کندی تو پوست
این وسط شیخی مـســن آمـــد بـــه ســن
بـــــا خــــــودم گـــفتم به او لاتی به سن*
مــعـــرکـــه گــــیــری بـه وقت مردنت؟
دوســـت داری جــر دهـــــم پــیـراهنت؟
گر برای شهر خود هستـــی تــــــو لات
لیکن این جا هم توهســتــی شــــوکــلات*
شــــیـــخ بـــســم الله رحــمـان گفت وای
چند ساعت معطــلــی یــعـــنــی فـــنـــای
نــــاگــــهـــان هـــنــگــامه ی نوری رسید
آمـــد ایــــــن افــــســـردگــان را یک امید
صــــنـــــدوقـــی از مـــیوه ها هوشم ربود
مـــن بــــرای ایــــن شـــکـــم رفتم سجـود
شیــخ لــوتــی هـــم بـــرای مـــیـــوه هـــا
مثل یــک جت کـــرد آن ســـن را رهــــا
بـــنـــده هـــم مـــاری خـــزیـــدم تـا رسید
دست من بر میوه هــا،غـــم هـــا پـــریـــد
بـــا تـــلاشـــی مـــن بـــه ســخــتـی آمـدم
ســالـــم از آن جــمـــعــیــت در مقصـــدم
نـــــاگـــهــــان عـــالـــم وَ آدم دوخــتــنــــد
چشم ها بر شاعری چون گوسفند=هوشمند=ارجمند***
آخــرای مـــردم تــــعـــجّـــب بـــایــــــدم ؟
مــیـــــوه را خـــوردم وَ بـــیـــرون آمــــدم
انـــــجـــمــــن بــــا آن هـمه عیبی که داشت
ایــــن خــــوشـــــی در یادمان بر جا گذاشت
*این تیکه رو به زبون لاتی اصفهانی بخونید.![]()
**دقیقا دقت کنید که شوکُلات خونده بشه نه چیز دیگه.
***:هر تصوری از شاعراین شعر دارید بنابر همون یکیش رو انتخاب کنید.